تبليغاتX
دومان سونسی سلدوز
دومان سونسی سلدوز
اللهین آدی و یادینان
گل برای گل
رنج گل بلبل کشیدو بوی گل را باد برد    

                                                                     بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد

آذربايجان


 

خاك آذربايجان اي سرزمين افتخار        اي به دين مرزداران مرزداري سر به دار


 

اي هوايت عنبر آگين باغ و راغت مشك بيز    جويبارت مشكبار و كوهسارت مشكسار


 

راسخ و نستوه و بشكوه و ستبر و سرفراز    راست چون سرو تناور در گذار روزگار


 

افسري بر فرق دانش چون تو را علامه هاست    سروري بر چامه سازان زانكه داري شهريار


 

راست گفتندم كه ايران پيكر و اين خطه سر    دارم اين در گرانسنگ از نياكان يادگار


 

آن امام راستان خواندت هماره پيشتاز    وه چه خوش نامي بهين فخري چو زمزم خوشگوار


 

در ملاير يافتم نشو و نما اما دلم    مي زند پيوسته پر با نام و ياد آن ديار


 

هر كجا نقش هنر دست تو در آن نقشبند     هر كجا رنگ شرف رنگ تو بر آن آشكار


 

فارسي همواره رنگ و روي و رونق از تو داشت    حجتم خاقاني و صائب نظامي شهريار


 

بوسه بر كوه و در و دشتت زنم وين بوسه را    مي ستايم زانكه دارد زاوستادم يادگار


 

راد زي آباد زي وز هر غمي آزاد زي    تا دماوند و سبالان و سهند است استوار


 

اولين در سفتنم در چامه در مدح تو بود    زيبدم گر آفرين آيد ز عرش كردگار

|+| نوشته شده توسط یوسف سلدوز در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 12:12 |

اینا رو بخون یه کم بخند بلکه اخمات باز بشه
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود
آدم خوار: انسان دوست افراطي
آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن
احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

 خدایا هر کس نظر نده از این دنیا دلتش کن

|+| نوشته شده توسط یوسف سلدوز در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 19:49 |

دماوند بام ایران
کوههاتنهایند با هم و ما با همان تنها

دماوند در ادبیات و فولکلور ایران از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. در نوشته‌ها و اسطوره‌های زرتشتی , اژی دهاک سه سر به این کوه تا آخر دنیا زنجیر شده است. در شاهنامه و بویژه در اسطورهٔ آرش کمانگیر نیز دماوند جایگاه ویژه‌ای دارد. همچنین ضحاک نیز پس از شکست از فریدون در غاری در این کوه به دست او به زنجیر کشیده می‌شود و جایگاه اسطوره‌های رستم و سیمرغ نیز در همین کوه است. دماوند سال‌ها پیش توسط بسیاری از ایرانیان از جمله چوپانان فتح شده است

دماوند برای ایرانیان نمادی از استقامت و همچنین مقابله با دشمن است. در شاهنامه به آن «دیو سپید پای دربند» لقب داده شده. شعر دماوند اثر محمد تقی بهار تنها یکی از چندین شعری است که در مورد دماوند سروده شده است.

قصیدهٔ «دماوندیه دوم» محمد تقی بهار زبانزدترین شعری است که دربارهٔ این کوه سروده شده است و مطلع آن چنین است:

ای کوه بلند پای دربند       ای گنبد گیتی ای دماوند
از پای به سر یکی کله‌خود       ز آهن به میان یکی کمربند
تا چشم بشر نبیندت روی       بنهفته به ابر چهر دلبند

|+| نوشته شده توسط یوسف سلدوز در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 19:22 |

آخ جون چه ماچی
 
|+| نوشته شده توسط یوسف سلدوز در سه شنبه نهم آبان 1385 ساعت 11:32 |